سلام به همه بچه های پرشین بلاگی.هوادارن و طرفداران بابای 4ساله.

چند روز پیش مدیریت وبلاگ هوادارن پرشین بلاگ به بنده امر کرد که هفته ای یک بار با یکی از بلاگنویسان موفق مصاحبه ای انجام بدم.

بنده حقیر هم این مسولیت رو پذیرفتم و از امروز در این بخش هم در کنار پرشین بلاگ  خواهم بود.

اولین مصاحبه رو با خانم آرمیتا ک (شینا) ترتیب داده ام، یک بلاگ نویس موفق و خوش ذوق.

به متن کامل مصاحبه توجه کنید:

_ آرمیتا خانم سلام،  بدون هیچ مقدمه ای بریم سر اصل مطلب!

 خیلی از بچه های بلاگ نویس دوست دارن یک بیوگرافی از شما بدونن؟

آرمیتا:

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت جناب آقايان مهدی بوتورابی،حامد احسان بخش و سمیعی.

 اول از همه باید تشکر کنم بابت اینکه از بین این همه بهترین منو انتخاب کردید،من هم تمام سعی ام بر این خواهد بود که شایسته لفظ شیرین محبوب ترین که دو بار از طرف مسئولهای محترم بخش های مدیریت ادبی و عمومی به من داده شده باشم.

شاید اسم شینا رو شنیده باشید از وبلاگ با تو تا بینهایت که یک ماه دیگه دو ساله میشه، درست برابر با نصف عمر پرشین بلاگ، اما بعد دو سال باید اعتراف کنم که این اسم تنها یک اسم مستعاره روزی که من وبلاگمو افتتاح کردم برای اینکه هیچوقت نامی از خودم نباشه این اسمو انتخاب کردم اما امروز بعد دو سال حس میکنم این اسم منو از دنیای مانوس و ملموس واقعیم دور کرده پس براتون اینجوری مینویسم.

من آرمیتا هستم ، آرمیتا ک . 20 ساله و از پایتخت ایران همیشه جاودانم یعنی تهران

رشته تحصیلیم کامپیوتر هست گرچه از دنیای روحیاتم فرسنگها فاصله داره اما خوب گذر زمان منو به این وادی کشونده و حداقل اگر خوب هم نیست اعتراضی به بد بودنش هم ندارم.سومین فرزند خانواده هستم و دو برادر دارم که هر کدوم 3 و 6 سال از من بزرگتر هستند.

 

_از چه زمانی قلم به دست گرفتید و شروع به نوشتن کردین؟

آرمیتا:

نوشتن قشنگ ترین حسی هست که من میتونم با اون خودمو اثبات کنم اگر از زمان نوشتن من بخوایید بدونید فکر کنم از 6 سال پیش باشه ولی اون زمان به این شکل نمی نوشتم و شاید دنیای نوجوانی یه دنیای نابی بود که هیچ واژه ای برای تعریفش تو قاموس من وجود نداشت.اما از دست نوشته های اون روزها شاید یکی دو ورق برام باقی نمونده باشه اما حس تقدسی که برام دارن همیشه منو  وادار به حفظ اونها میکنه.

صادق:

چرا اسم بلاگ رو " با تو تا بینهایت" گذاشتید؟ حرف خاصی پشت این اسم نهفته است؟

آرمیتا:

شاید برای خیلی ها اسم وبلاگم سوال باشه و با وجود مطالب درون اون یک علامت سوال به عظمت تک تک کلمه ها توی ذهنشون به وجود آمده باشه اولین روزی که وبلاگمو زدم در اصل هدفم نوشتن جایی بود ...دوست داشتم قشنگ ترین و زیباترین جمله هایی که به گوشم خورده بود جمع کنم و یک جا بنویسم.

اوایل اسم وبلاگم افرودیت ونوس بود که به شرح همون اوایل این اسمو توضیح دادم که تنها یک کلمه میگم که خدایان عشق و زیبایی هست.

اما بعد از چند ماه تحولهایی به وجود اومد که خودم شروع به نوشتن کردم.یعنی درست زمانی که حس کردم چرا از قابلیت خودم استفاده نمیکنم و همش دارم گلچین قشنگ ترین نوشته های دیگرانو مینویسم شاید باورتون نشه اون زمان خواننده های وبلاگم به تعداد انگشتهای دست هم نبودن اما حالا...

اسم وبلاگم به با با تو تا بینهایت تغییر پیدا کرد...بینهایتی که رسامش من بودم نویسنده اش و تک تک اعضاش از خوبی ها و خوشی ها و دنیای من نشات میگرفت.

 

_چند روز پیش که داشتم آرشیو بلاگت رو نگاه می کردم، به یک نکته جال برخوردم؟ سبک نوشتن از دوسال پیش تا الان خیلی فرق می کرد!چرا؟

آرمیتا:

اوایل از ...چیزهایی که زنده بودن و نفس میکشیدن اما تو دنیای سربی ما آدمها رنگ سیاهی داشتن...مثل درزهایی از جامعه که به شکافهای عمیق تبدیل شده بود...دخترهای خیابونی ...سرای سالمندان کهریزک...بچه های فال فروش و...می نوشتم

اما نشد...چون من زمانی که تک تک کلمه هامو روی ورق میذاشتم باهاشون زندگی میکردم و در آخر راهیشون میکردم که شاید گوش کسی هم شنوای دردهای مردم باشه

اما دیدم گاهی بعضی از گوشها کر میشدن و نفیری به این بلندی که از حنجره من رها میشدو  نمیشنیدن اون زمانها بود که به آدمها شک می کردم و ازشون نا امید میشدم

واسه همینم سبک نوشتنمو عوض کردم رفت تو قالب نثر وشعر که گاهی عواطف و زندگی روزانه خودمو در بر میگرفت و گاهی برگرفته از یک صحنه یا نوشته بود که به طور زنده پیش روم اتفاق افتاده بود...

من شاید نوشته هام یک رنگ بخصوصی داره که همه دوستان هر لحظه به این فکر می افتن که زندگینامه خودمه اما این از پشت دنیای من میاد اونجایی که عشق و نفرت اونجایی که صلح و جنگ..دوستی و قهر ...آتش و آب از شکل دو تا کلمه عادی به دو تا دوست تبدیل میشن که صبح وقت بیداری بالای سرم نشستن و شب وقت خواب دست تو دستشون دارم...عقیده دارم تا زمانی واژه هارو نشناسی و عاشقانه باهاشون دوست نباشی حتی یک لحظه هم نمیتونی لباسی به تنشون بپوشونی که لایق خودت و لحظه هات باشه.

 

_عکسهای بلاگتون رو بر چه اساسی انتخاب می کنی؟

آرمیتا:

در مورد عکسها اون هم عقیده ی شخصی منه که همیشه دو خط کافی نیست گاهی باید افقی که میبینی یه جوری به آدمها نشون بدی تا اونهام بتونن حتی اگر حس تورو نداشته باشن حداقل جایی که بهش خیره شدی رو با کم و کاست هم که شده ببینن.

عکس های وبلاگ من به نوعی کلید واژه های منه...اونها کلمات منو تعریف میکنن یک پنجره از ذهن من برای خواننده باز میکنن که بدونن اون حسی که من نقش زدم دامنه اش کجاست.

 

_هدفی که شما رو وادار به نوشتن کرد چه بود؟

 آرمیتا:

اما هدف من از نوشتن...مگر غیر از اینه که آدمها یه جاهایی خودشونو و دیدگاهشونو خالی میکنن...با طبیعت و آدمهای اطرافشون زندگی میکنن و به نوعی از زندگی لذت میبرن و یا حتی یک لحظه کوچیک یا بزرگ غم همه وجودشون میگیره.

درسته نوشتن هدف میخواد اما گاهی بعضی هدفهارو تا ابد برای خودت حفظ میکنی بی اینکه حرفی ازشون بزنی اینم از اون اهدافه...

 

_نظرتون در باره تغییرات جدید پرشین بلاگ چیه؟

آرمیتا:

در مورد تغییرات جدید پرشین بلاگ هم بگم که خیلی عالی بود...مخصوصا صفحه اول سایت و اضافه شدن این همه امکانات...خوب بود عالی شد...به عنوان یک پرشین بلاگی افتخار میکنم که عضو این مجموعه هستم.

 

_کلام آخر؟

آرمیتا:

امیدوارم یک روز که چشم باز میکنم توی ایرانم اثری از فقر و نبود نباشه امیدوارم روزی بیاد که هیچ بچه ی کوچیکی مجبور به کار کردن نباشه..هیچ دست زوری روی سر بچه ها نباشه هیچ سالمندی از غصه یک گوشه ای سر روی زمین نذاره...و هیچ دختر و یا پسری مجبور نباشه به خاطر نبود ها  دست از همه چیز بشوره و به سمتی بره که هیچ اثری از دنیای واقعی و حسهای واقعی توش نباشه.

دوست دارم تنها واژه ای که برام باقی بمونه صفا و صلح و دوستی ها باشه...و اگر هنوز هم مینویسم تنها به امید رسیدن به نهایت اون لحظه است که بی شک از همه چیز برام قشنگ تره.

 

_خوب ممنون آرمیتا خانم، امیدوارم که در اهداف بلندتون همیشه موفق و سربلند باشید.ممنون از وقتتون رو به ما دادید.

 

_درگوشی:

آرمیتا:

من بینهایت عاشق کتاب خوندن هستم و اینو همه ی آشناها و خانواده میدونن .بین اعضای خانواده این حرف هست که منو از مسیری که کتاب فروشی داره به هیچ جا هدایت نکنن چون میرم تو کتا ب فروشی و در نمیام گاهی شده پولی دستم نمونده جز کرایه ماشین ولی اگر لازم بود اونم میذاشتم با پای پیاده بر میگشتم.

 

 

پ.ن

امیدوارم برای اولین مصاحبه تونسته باشم رضایت شمارو فراهم کرده باشم.

اگر سوالی بود که دوست داشتید پرسیده بشه و من نپرسیدم رو حتما در بخش نظرات بیان کنید.

خوشحال میشم اگه نظر شما رو در مورد این مصاحبه بدونم.

تا هفته ی آینده و مصاحبه بعدی خدانگهدار

 





Powered by WebGozar